حکایت های ماندگار

حکایت اول

میگویند هارون خوراکی برای بهلول فرستا د و بهلول آن راپیش سگی که در خرا به ا ی بود نهاد.

غلام هارون فریاد زد«  این طعام مخصوص خلیفه است که برای تو فرستاده و توآن را جلوی

سگ میگذاری».

بهلول گفت :«  آرام حرف بزن اگر سگ بفهمد این خوراک خلیفه است اوهم آن رانخوا هد خورد»

حکایت دوم

روزی بهلول وارد قصرهارون الرشید شد وبرتخت اونشست.غلامان اورا کتک زد ند وسرش را شکستند

 گریه کنان روبه هارون آوردگفت:«  برای تو می گریم چون من فقط چند ثانیه براین تخت نشسته ام این

همه عذاب کشیدم وای به حا ل توکه این همه روز گاربراین تخت نشسته وظلم کرده ای  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:21  توسط همكاران گروه آموزشي  |