تام قوی هیکل

مایکل ، راننده ی اتوبوس شهری ، مثل همیشه اتوبوسش را روشن ودر مسیر همیشگی خود شروع به کار کرد . در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود وتعدادی مسافر پیاده و چند نفر هم سوار شدند . در ایستگاه بعدی ، مردی با هیکلی درشت ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار اتوبوس شد . مرد قوی هیکل در حالی که به مایکل زل زده بود گفت : تام قوی هیکل پولی     نمی ده ! ورفت و نشست . مایکل که تقریبا ریز جثه بود و رفتار بسیار ملایمی داشت چیزی نگفت ، اما راضی هم نبود . روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد قوی هیکل سوار اتوبوس مایکل شد وبا گفتن همان جمله ، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز     بعد و ...

این اتفاق به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود و خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی توانست این موضوع را تحمل کند و باید به نحوی با تام برخورد می کرد برای این منظور چند کلاس بدن سازی ، کاراته و جودو ثبت نام کرد . در پایان تابستان مایکل به   اندازه ی کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود . روز موعود وقتی تام قوی هیکل سوار اتوبوس شد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد ،

مایکل ایستاد به او زل زد و فریاد زد برای چی ؟ تام با چهره ای متعجب و ترسان گفت : چون من کارت استفاده ی رایگان دارم .

پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسئله ، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلا مسئله ای وجود دارد یا خیر .

منبع : آزمون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 20:56  توسط همكاران گروه آموزشي  | 

 حکایت های ماندگار

حکایت اول

میگویند هارون خوراکی برای بهلول فرستا د و بهلول آن راپیش سگی که در خرا به ا ی بود نهاد.

غلام هارون فریاد زد«  این طعام مخصوص خلیفه است که برای تو فرستاده و توآن را جلوی

سگ میگذاری».

بهلول گفت :«  آرام حرف بزن اگر سگ بفهمد این خوراک خلیفه است اوهم آن رانخوا هد خورد»

حکایت دوم

روزی بهلول وارد قصرهارون الرشید شد وبرتخت اونشست.غلامان اورا کتک زد ند وسرش را شکستند

 گریه کنان روبه هارون آوردگفت:«  برای تو می گریم چون من فقط چند ثانیه براین تخت نشسته ام این

همه عذاب کشیدم وای به حا ل توکه این همه روز گاربراین تخت نشسته وظلم کرده ای  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ساعت 14:21  توسط همكاران گروه آموزشي  |