|
نخات ده دهنش .... آدمی مفلس وبیچاره ودرویش شبی جانب کاشانه ی خویش آمده با شادی بسیار جرعه ای آب بنوشید و بخندید زنش دید که او خرم و خوش حال تراز دیشب و شب های دگر سخت در اندیشه فرو رفت و به خود گفت که این عیش و خوشی بی سببی نیست لذا روی بدو کرد و بپرسید سبب چیست که امشب تو چنین لولی و شنگولی و منگولی و دلشاد چو شوهر بشنید این سخنان گفت : دریغا نتوانم که نمایم به برت راز دل ابراز ازیرا که مبادا تو کنی راز مرا فاش واز این راه شوی مایه ی رنج و ضررما آن مرد زاسرار درون پرده بر افکند و به وی گفت اگر قول دهی تا که نگویی به کسی قصه ی خود با تو کنم باز زن هم متعهد شد و آن مرد به وی گفت که پس گوش بده علت خوش حالی بسیار من این است که امروز به فلان جا به فلان کوچه یکی کیف پر از پول بدیدم که لب جوی در افتاده و تا چشم من افتاد بدان زود برش داشتم از خاک و گشودم در آن باز و بدیدم که در آن کیف بوداسکن پانصد تومنی چیده و فی الفور نهادم وسط جیبم و رازی شدم از طالع بیدار که یار است و مدد کارو شود باعث فتح و ظفر ما شب دیگر چو شد او وارد منزل ز زن خوش سخن خود بپرسید که:؟آن راز که گفتم به تو گفتی به کسی یا که نه؟گفت برو خاطر خود جمع نگه دار که زن حاجی و گلباجی و زر باجی و زن دایی و معصومه و کبری گلین باجی و صغری و زن آقا و ثریا و حسین و حسن واکبر و عباس و غلام و تقی و گل نقی و خالقزی و گل پری و خاله زری اقدس و پوران و مهین جمله اهل در و همسایه و خویشان و عزیزان همه را دیدم وبر هر که رسیدم قسمش دادم و از او قول گرفتم که لب خویش فرو بندد و نشنیده بگیرد زمن این قصه ، مبادا کند این راز به شخص دگر ابراز و دهد درد سر ما .
سخن کم گوی و گر گویی بیاندیش مکن خشنود دشمن را تو از خویش
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 18:44  توسط همكاران گروه آموزشي
|
|